کد خبر: ۹۰۲۹
۲۴ دی ۱۴۰۴ - ۱۲:۰۰
۱۵۰ سال سابقه سماورسازی در خاندان حسین خراسانی

۱۵۰ سال سابقه سماورسازی در خاندان حسین خراسانی

حسین خراسانی که از ۶ سالگی وارد سماورسازی شده می‌گوید: پدرم در نوغان مغازه داشت. هم سماور سنتی یا همان زغالی می‌ساخت و هم می‌فروخت. اما من نزد اوستای دیگری کار می‌کردم. از صبح اول وقت تا ساعت ۸ شب یک‌سره کار می‌کردم.

سماور‌های زغالی زردرنگ و براق از پشت ویترین خونمایی می‌کند. آن‌قدر زیباست که هر رهگذری در عبور از سه‌ راه کاشانی برای نیم نگاهی هم که شده چند ثانیه پشت ویترین مغازه می‌ایستد. قابلمه‌های مسی، پا سماوری، سینی طلایی رنگ و‌... توجه هر عابری را خواه‌ناخواه جلب می‌کند.

مقابل مغازه می‌ایستم و خوب داخل مغازه و ویترین را ورانداز می‌کنم. برای رفتن به داخل مغازه مردد هستم. مشتری در حال صحبت با مغازه‌دار است و او هم با‌ حوصله جواب می‌دهد. وارد مغازه می‌شوم. سماور‌ها از نزدیک رنگ و لعاب بیشتری دارند. مغازه‌دار که مرد مسن و جاافتاده‌ای است از اینکه چه نوع سماوری مدنظرم است از من سوال می‌کند.

قرار می‌شود هنگامی‌که سرش خلوت شد به سوالاتم پاسخ بگوید. ۱۵ دقیقه منتظر می‌نشینم و در این مدت زمان به صحبت‌هایی که بین مشتری و کاسب رد‌و‌بدل می‌شود گوش می‌دهم. از نوع مکالماتشان مشخص است که یکدیگر را می‌‍‌شناسند. حال کاسب‌های دیگر را از هم می‌پرسند و گویا یکی از کسبه محل بیمار است و قرار می‌گذارند که او را ببینند. در بین حرف‌هایشان این جمله کاسب به مشتری به دلم می‌نشیند: جنس بد به مشتری نمی‌دهم؛ فقط سماور با ۷ یا ۸ دهم برنجی را به مغازه‌ام راه می‌دهم. همین که بگویند خدا پدرش را بیامرزد برایم کافی است.

مشتری عصر برای خرید باز خواهد گشت و من وقت پیدا می‌کنم با حسین خراسانی بیشتر آشنا شوم. صبور است و با حوصله به سوالاتم گوش می‌کند. متولد ۱۳۲۳ است. از ۶ سالگی وارد این کار شده و سماورسازی سه نسل در خاندانشان می‌چرخد. پدرش و حالا پسر جوانش هم در همین کار مشغولند.

به قول خودش بیشتر سماور‌های سنتی که در خانه‌های مردم است را یا پدرش ساخته یا خودش. سماور‌های سنتی حالا در بیشتر سفره‌خانه‌ها استفاده می‌شود و هنوز هم بسیاری از آنها اجناس مورد نیازشان را از آقای خراسانی طلب می‌کنند. به قدیم که گریزی می‌زند خستگی را می‌شود در چهره‌اش دید.

 

خدا را شاکرم بارها و بارها

 

سماورساز کوچک

سرمای هوا استخوان می‌ترکاند. سماور‌های سنگین را باید از این سوی مغازه به سوی دیگر بکشاند. گاه باید روی سرش می‌گذاشت و برای چرخکار و‌... به بیرون از مغازه می‌برد. سرمای هوا آزارش می‌داد و سماورساز کوچک دقایقی پا‌های کوچکش را با آتشی که مقابل مغازه‌های دیگر روشن بود گرم می‌کرد.

«پدرم در نوغان مغازه داشت. هم سماور سنتی یا همان زغالی می‌ساخت و هم می‌فروخت. اما من نزد اوستای دیگری کار می‌کردم. از صبح اول وقت تا ساعت ۸ شب یک‌سره کار می‌کردم. مزدم از روزی یک قران شروع شد. قدیم مثل حالا نبود. تمام کار به صورت دستی انجام می‌شد. حتی یک پیچ هم با دست قلاویز می‌شد. با آتش و چکش سروکار داشتیم. سماور‌ها زغالی بود و باید زغال می‌شکستیم.»

پسرم در ذهنم نقش می‌بندد. یعنی این دست‌های کوچک کار سخت انجام دهد؟ تصورش برایم دشوار است. او باید درس بخواند، بزرگ شود، بچگی کند. با خراسانی همین موضوع را در میان می‌گذارم. آن همه کار آن هم در ۶ سالگی سخت نبود؟ چطور سخت کار می‌کرد و دم نمی‌زد؟

طلا‌های درشت و سنگین زرگر‌ها را به ما می‌دادند که سماور بسازیم

«پدر و مادر‌های قدیم مثل حالا نبودند. امروز همه نوع امکانات برای بچه‌ها مهیاست، اما آنها حتی برای درس خواندن هم حوصله ندارند. بچه‌های حالا مصرف‌کننده شده‌اند. یادم هست پدر و مادرم من را به اوستا سپردند و همان روز اول به او گفتند گوشتش مال تو، استخوانش مال ما.»

این جمله گوشت و استخوان را چقدر در این مدت شنیده‌ام. حالا نمی‌شود به بچه‌ها گفت بالای چشمت ابرویی هم هست!
این جمله را که از زبانم می‌شنود لبخندی می‌زند و می‌گوید: «اوستا‌های قدیم بی‌رحم بودند. خیلی پیش می‌آمد که شاگرد از اوستا کتک می‌خورد. با این وجود ساخت سماور برای خودش هنری بود. حتی طلا‌های درشت و سنگین زرگر‌ها را به ما می‌دادند که سماور بسازیم.»

حرف از اوستا‌های قدیم که می‌شود اوستای خودش را به یاد می‌آورد. «حاج آقای ثابتی دور فلکه امام‌رضا (ع) مغازه داشت و من شاگردش بودم. شب که می‌شد وقتی می‌خواستم به خانه برگردم مقداری پول به من می‌داد و می‌گفت در مسیر برگشت برای خودت چیزی بخر و بخور. من از او هنر را آموختم، اما حالا دستانم آرتروز دارد و نمی‌توانم کار کنم. ۸ سالی می‌شود که فقط سماور می‌فروشم و تعمیرات سماور سنتی را انجام می‌دهم.»

 

خدا را شاکرم بارها و بارها


مردم از هم دور شده‌اند

 آهی می‌کشد و می‌گوید: «مردم از هم دور شده‌اند و حالا هر کسی به فکر خودش است. قدیم یادم هست در محل افرادی که دستشان به دهانشان می‌رسید پول جمع می‌کردند و خاک زغال می‌خریدند و به افراد کم‌بضاعت می‌دادند تا زمستان سختی نداشته باشند. محله من نوغان بود و حالا کسی در آن نمانده و همه رفته‌اند.»


از خدا ممنونم

او سه دختر و  یک پسر دارد که پسرش با او در همین مغازه کار می‌کند. بار‌ها خدا را شکر می‌کند و با اینکه بیش از ۱۵ قرص در روز مصرف می‌کند و حسابی بیمار است خدا را شاکر است. او خدا را شاکر است که روزی‌اش از راه حلال می‌رسد. بار‌ها و بار‌ها خدا را شکر می‌کند که فرزندان سالم و  صالحی دارد. سماور خانه‌اش را خودش ساخته و حالا بدون اینکه غصه فردا را بخورد پاهایش را دراز می‌کند و چای خوش ‍‌رنگی می‌نوشد.


* این گزارش شنبه  ۷ اردیبهشت ۱۳۹۲ در شماره ۵۲ شهرآرا محله منطقه دو چاپ شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44